صفحه ها
دسته
دوستان وبلاگي
منابع و ماخذ وبلاگ
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 338262
تعداد نوشته ها : 352
تعداد نظرات : 72
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
اشاره:
قیام 15 خرداد 1342، آغاز عملى نهضت امام خمینى است که در بستر عاشوراى حسینى (13 خرداد 42) شکل گرفت؛ حرکتى کاملاً مردمى و خودجوش که در اعتراض به دستگیرى امام خمینى و در حمایت از ایشان آغاز گردید. گرچه این حرکت مردم توسط کماندوهاى رژیم و آتش سهمگین گلوله‌‌ها سرکوب شد و به ظاهر شکست خورد، اما مسیر حوادث پس از این روز ثابت کرد این واقعه پیروزى بزرگى در دل دارد که پس از 15 سال به ظهور رسید. رژیم سلطنتى گرچه توانست مدتى مغرورانه محیطى سراسر خفقان به وجود آورد، ولى با همین کشتار بر نداشتن پایگاه مردمى‌‌اش صحّه گذاشت. احمد احمد که خاطرات، مبارزات و نشیب و فراز زندگیش از طرف دفتر ادبیات انقلاب اسلامى منتشر شده است، شاهد نزدیکى است بر وقایع خونین 15 خرداد در تهران؛ شاهد لحظه لحظه‌‌هاى خون و ایثار.


صبح روز 15 خرداد نبش چهارراه عباسى، دیدم یکى از دوستانم به نام جعفرى در حال مشاجره با یک مغازه‌‌دار است. به آنها نزدیک شدم. آقاى جعفرى با عصبانیت گفت: «باید مغازه‌‌ات را ببندى!» مغازه‌‌دار با لهجه ترکى جواب داد: «آخر نمى‌‌شود، الان از کلانترى مى‌‌آیند، پدر مرا در مى‌‌آورند.» حاج آقا جعفرى با تندى بیشتر گفت: «خب، بهشان بگو که جعفرى گفته.»
جلوتر رفتم و پس از سلام و علیک از آقاى جعفرى پرسیدم: «چى شده حاج آقا؟» گفت: «مگر خبر ندارى؟» پرسیدم: «چه چیز را؟» جواب داد: «دیشب آیت الله خمینى را گرفته‌‌اند.»
با این گفته، شوکه شدم و رنگم پرید. پرسیدم : «کى گفته؟» گفت: «خبرش را آورده‌‌اند.» گفتم: «خب، حالا باید چه کار کنیم؟» گفت: «برویم بازار، بچه‌‌ها بازار هستند.»
به این ترتیب از حادثه‌‌اى که رخ داده بود مطلع شدم. دلشوره زیادى داشتم. در رفتارم نگرانى پیدا بود. با عده‌‌اى از بچه‌‌هاى محل به میدان اعدام (محمدیه) و از خیابان خیام به سمت چهارراه گلوبندک رفتیم. در آنجا دیدم که مردم دسته دسته به طرف بازار مى‌‌روند. جالب بود. بچه‌‌هاى بازار بدون هیچ برنامه از پیش تعیین شده‌‌اى مغازه‌‌ها را بسته و کرکره حجره‌‌هایشان را پایین کشیده بودند.
با ازدحام جمعیت، اوضاع شلوغ به نظر مى‌‌آمد، دقایقى بعد راهپیمایى خودجوشى شکل گرفت. مأموران از حرکت آنها ممانعت مى‌‌کردند و براى این منظور شروع به تیراندازى کردند. مردم شعار مى‌‌دادند : «یا مرگ یا خمینى - یا مرگ یا خمینى» و به حرکت خود ادامه مى‌‌دادند و از کوچه‌‌اى به کوچه دیگر و از خیابانى به خیابان دیگر مى‌‌رفتند و هر چه که مى‌‌گذشت اوضاع شلوغ‌‌تر مى‌‌شد.
در چهارراه گلوبندک یک سرهنگ ارتش، دسته‌‌هاى نظامى و کماندوهاى تحت امر خود را به صورت یک صف جلو نشسته و یک صف عقب ایستاده، به چند جهت آرایش داده بود. گروهى در خیابان خیام به سمت میدان اعدام، گروهى دیگر در خیابان بوذرجمهرى (15 خرداد) به سمت خیابان ابوسعید و گروهى هم به سمت بازار و گروه آخر هم به سمت سه راهى روزنامه اطلاعات، انتظام و صف‌‌آرایى کرده بودند. سرهنگ ارتش خود در وسط این چهار دسته بود تابه موقع فرمان آتش و حمله را صادر کند. گفته مى‌‌شد به آنها اجازه آتش بدون پوکه داده‌‌اند.
حدود 10 صبح، هلیکوپترى از بالاى سر ما و از روى بازار و خیابان‌‌هاى اطراف گذشت. معلوم بود که رژیم، تمام قوا و تجهیزات خود را براى سرکوب قیام مردم به کار گرفته است. وقتى در خیابان خیام به چهارراه گلوبندک نزدیک شدیم، دیدم که سرهنگ ارتش دستش را به سوى دسته‌‌اى از کماندوهاى تحت امر خود بالا برد. من فکر نمى‌‌کردم که تهدید او جدى باشد و به اصطلاح مى‌‌گفتم فیلم است. اما ناگهان او دستش را با شتاب پایین انداخت و گفت: «آتش! » صفیر گلوله‌‌ها را مى‌‌شنیدم که از جلو چشم‌‌هاى‌‌مان رد مى‌‌شد. من که سربازى نرفته بودم و با صداى تیر آشنا نبودم، مشاهده چنین صحنه‌‌اى تکانم داد. ناخودآگاه به سمت بازار کشیده شدم و ارتباطم با چهارراه گلوبندک قطع شد. تیراندازى شدت گرفت. خود را به دهنه سنگى یک بانک رسانده و مخفى شدم. همچنان گلوله‌‌ها از مقابلم رد مى‌‌شد و برخى هم به لبه دیوار سنگى مى‌‌خورد. وحشت مرا فراگرفته بود. خود را هر چه بیشتر به سینه دیوار بانک کشیدم تا از اصابت گلوله در امان باشم. یک دفعه دیدم پسر جوانى وسط خیابان تیر خورد، کمى عقب عقب رفت و به پشت افتاد و چون مرغ سرکنده شروع به دست و پا زدن کرد. مى‌‌خواستم به او کمک کنم، ولى آماج گلوله‌‌ها ناتوانم کرده بود. دقایقى گذشت. طاقتم طاق شده، از خود بى‌‌خود شده، فریاد زدم: «آى، بى‌‌انصاف‌‌ها، واسه چى شعار مى‌‌دهید و بعد فرار مى‌‌کنید؟ بیایید اینجا، این پسره داره مى‌‌میره.»
صحنه، لحظه‌‌اى آرام شد. با سرعت به طرف آن جوان رفتم و او را از زمین بلند کردم. چند نفر دیگر نیز آمدند. من دست چپش و یکى دست راستش و دو نفر هم پاهایش را گرفتند و بلند کرده حرکت دادیم. از وسط خیابان به طرف پیاده‌‌رو مى‌‌رفتیم که دوباره سرهنگ ارتش دستور آتش داد. کسى که مقابل من پاى این مجروح را گرفته بود، خم شد و افتاد. بعد فردى هم که در کنار من ، دست راست مجروح را گرفته بود، از پشت تیر خورد و افتاد. تا وضع این طور شد، من و آن دیگرى فرار کردیم. من خودم را دوباره به سینه دیوار بانک رساندم و مخفى شدم. به خود نگاه کردم و دیدم دست‌‌ها و لباسم خونى شده است. مات و مبهوت به این صحنه‌‌ها نگاه مى‌‌کردم. قادر به هیچ حرکتى نبودم. زمین‌‌گیر شده بودم و ترس و وحشت وجودم را فرا گرفته بود. یک دفعه صداى شعارهاى مردم را شنیدم. دیدم عده‌‌اى از مردم، در حالى که چوب و چماق دستشان است، به طرف ما مى‌‌آیند و شعار مى‌‌دهند: «یا مرگ یا خمینى... مردم بروید به بازار... مردم بروید به بازار...»
کمى روحیه گرفتم. دقت کردم و دیدم برادرم مهدى با عده‌‌اى از جوان‌‌هاى رشید هیئت مؤتلفه به این طرف مى‌‌آیند. مهدى مرا دید. به طرفم آمد و دست روى شانه‌‌ام گذاشت و تکانم داد. گفت: «چیه؟... احمد! چى شده؟» من به خود آمدم و گفتم: «داداش! ببین اینها را کشته‌‌اند!»

گفت: «برو بابا! کجایش را دیده‌‌اى؟ برو ببین ، جنایتکاران همین طور نعش مردم را عین برگ خزان بر خیابان‌‌ها ریخته‌‌اند و کسى نیست آنها را جمع کند. بیا برویم جلو. اینجا نایست.» بعد دست مرا گرفت و کشید و به طرف بازار حرکت کردیم. هنگامى که از داخل بازار رد مى‌‌شدیم، دیدم که اجساد را به کنار کوچه کشیده‌‌اند. در یکى از دالان‌‌هاى بازار صحنه تکان دهنده‌‌اى دیدم. فردى که از ناحیه ران چند تیر خورده بود، کنار چهارچرخى افتاده بود و با انگشت سبابه به خون خود مى‌‌زد و روى تخته بدنه چهارچرخ در حال نوشتن جمله «یا مرگ یا خمینى» بود. حالت عجیبى به من دست داد. طاقت نیاوردم و از آنجا دور شدم . آرام آرام، مسأله خون، قتل و قتال برایم عادى شد. داخل بازار از این دالان به دالان دیگر مى‌‌رفتیم، ناگهان نظامى‌‌ها درهاى ورودى بازار را مسدود کردند و داخل را به رگبار بستند. سربازها و نظامى‌‌ها، داخل بازار و بازارچه‌‌ها نمى‌‌شدند. فقط از همان مدخل تیراندازى مى‌‌کردند. وقتى کسى از این سو به آن سوى بازار مى‌‌دوید، او را به رگبار مى‌‌بستند و گاهى او با چند بار زمین خوردن و برخاستن موفق به گذشتن و گاهى هم تیر خورده و شهید مى‌‌شد. وجود برادرم در کنارم قوت قلب خوبى بود. تکرار صحنه‌‌ها ترسم را ریخت و مرگ را در نظرم بى‌‌ارزش کرد. به بازار نوروزخان رفتیم و از پشت مسجدشاه (امام) بیرون آمدیم. به محض خروج از بازار دیدم مردم زیادى آنجا هستند. شروع کردیم به شعار دادن: «خمینى، خمینى، خدا نگهدار تو/ بمیرد، بمیرد، دشمن خونخوار تو.»
نظامى‌‌ها به اصطلاح شروع کردند به درو و حسابى مردم را زخمى و یا شهید کردند. گاز اشک‌‌آور چشم‌‌هایم را به شدت مى‌‌سوزاند و اشک‌‌هایم جارى بود. مهدى دستمال خیس کرد و به من داد تا روى چشمانم بگذارم.
اتفاق جالبى افتاد. دیدم گروهى ناشناس با دادن شعارهاى انحرافى از مردم مى‌‌خواهند که به جهت‌‌هاى دیگر بروند. به عده‌‌اى مى‌‌گویند: «بروید به طرف محله جهودها! » و به عده‌‌اى هم مى‌‌گویند: «بروید به طرف چهارراه سیروس! » و عده‌‌اى دیگر را نیز به بازار آهنگرها مى‌‌خواندند. متوجه توطئه شدم. در آنجا یک دکه یخ فروشى بود. به بالاى آن پریدم و با اینکه چشم‌‌هایم سوزش داشت و گاهى دستمال خیس را روى آن مى‌‌گذاشتم، شروع به صحبت کردم: «آى مردم! به حرف اینها که نمى‌‌شناسیدشان گوش ندهید. اینها دارند شما را متفرق مى‌‌کنند. مى‌‌خواهند اینجا را خالى کنند، تا نظامى‌‌ها بیایند و اینجا را بگیرند. اگر آنجا بروید، معلوم نیست که پلیس نباشد. همین جا بمانید، بایستید، مقاومت کنید و... »
همین طور که صحبت مى‌‌کردم، کسى به پایم زد و گفت: «آقا!آقا!... آنجا را! » و با دست بالاى سرم را نشان داد. دیدم که چیزى نمانده سرم به سیم برق بخورد. پایین پریدم و خواستم بروم آن طرف پیاده‌‌رو، دیدم که فردى در حال رد شدن از جوى آب تیر خورد و داخل جوى افتاد. گویا این تیر را به سمت من نشانه رفته بودند. ما او را برداشتیم و به کنارى کشیدیم. دیدم که تیر به سینه‌‌اش خورده، و دیگر کارش تمام است. نمى‌‌توانستیم او را با خود ببریم، زیرا جنازه‌‌هایى مثل او زیاد بودند. وضع که بحرانى‌‌تر شد، به اخوى گفتم: »داداش ، بیا برگردیم تو بازار نوروزخان.« با چند نفر دیگر وارد بازار شدیم. ورودى بازار از خیابان بوذرجمهرى (15 خرداد) چند پله به سمت پایین دارد و در پیچ بعدى به سمت چپ، دیوار بلندى است. ما با آن چند نفر هماهنگ کردیم که عده‌‌اى به بالاى بام حجره‌‌ها بروند و مخفى شوند، عده‌‌اى هم در پایین شعار بدهند تا نظامى‌‌ها تحریک شوند و به این سو بیایند و وقتى که به اینجا رسیدند، افراد بالاى بام به روى آنها پریده و خلع سلاح‌‌شان کنند. از این رو من با چند نفر دیگر به بالاى بام رفتیم و آنها که در پایین بودند شعار سر دادند: «خمینى، خمینى، خدا نگهدار تو... علیل است، ذلیل است، دشمن خونخوار تو.»
هر چه همراهان شعار مى‌‌دادند، سربازها جلو نیامدند و از همان جایى که ایستاده بودند، تیراندازى مى‌‌کردند . گویا دست ما را خوانده بودند. وقتى از این طرح نتیجه نگرفتیم، پایین آمدیم و به طرف بازار شیرازى‌‌ها رفتیم و از آنجا وارد خیابان شدیم.
کماندوها مدام حمله کرده و ما را به عقب مى‌‌راندند. به چهارراه سیروس رسیدیم. آنجا ساختمان نیمه کاره بانکى بود که کلى مصالح مقابلش ریخته بودند. فرصت خوبى بود. با آجر و سنگ شروع به مقابله کردیم. در حملات خیابانى گاه به جلو و گاه به عقب کشیده مى‌‌شدیم. در این بین پسر جوانى که کت و شلوار مشکى ولى خاک‌‌آلود به تن داشت و شعار مى‌‌داد، ناگهان تیرى به دهانش خورد و از پشت گردنش خارج شد. دهانش پر خون شد و به زمین افتاد. به طرف او دویدیم و به کنار خیابان کشیدمش. ماشینى نبود. کمى به این طرف و آن طرف نگاه کردیم. ماشینى دیدیم که کنار خیابان پارک کرده بود. در آن را به نحوى باز کرده و روشن کردیم. پیکر نیمه جان پسر جوان را داخل آن انداختیم و یکى از همراهان او را به بیمارستان سینا برد.
تا ساعت 3 بعدازظهر درگیرى به این منوال ادامه داشت. ما هنوز شکست نخورده بودیم. کماندوهاى ارتش و شهربانى پس از تجدید قوا و با تجهیزات و تسلیحات کامل به طرف ما پیش روى کردند. از چهارراه گلوبندک تا چهارراه سیروس پیش آمدند. ما تا این ساعت مقابل آنها خیلى خوب ایستاده و مقاومت کرده بودیم، ولى رفته رفته آثار گرسنگى، تشنگى و خستگى در ما پیدا شد. هنوز مجالى براى خواندن نماز ظهر و عصر پیدا نکرده بودیم. لباس‌‌هایمان به خاطر انتقال مجروحین و شهدا خاکى و خونى بود.
در این بین ناگهان متوجه ورود تانک‌‌ها از طرف خیابان رى شدم. دو کامیون نظامى هم نیروهاى کماندو را سر خیابان رى، تقاطع بوذرجمهرى شرقى پیاده کردند. آنها به طرف چهارراه سیروس حمله کرده و تیر مى‌‌انداختند. به این ترتیب شرایط براى تظاهرکنندگان بدتر شد. ما که اوضاع را این طور دیدیم، با سرعت وارد خیابان سیروس (شهید مصطفى خمینى) شدیم. کماندوها پس از یورش خود از بازار آهنگرها به چهارراه سیروس، در تعقیب ما وارد خیابان سیروس شدند. اوضاع به شدت بحرانى و وحشتناک شده بود. نفس نفس زنان به سمت خیابان مولوى رفتیم. جمعیت از هر سو به سمت پیاده‌‌رو و کوچه‌‌هاى فرعى مى‌‌گریختند. گاهى من از نفس مى‌‌افتادم، ولى با نهیب برادرم مهدى باز لنگان لنگان مى‌‌دویدم. کماندوها و سربازان همچنان به دنبال ما مى‌‌آمدند و تیراندازى مى‌‌کردند. از همه جا آتش و خون مى‌‌بارید. گاهى هم افراد لاى دست و پاى یکدیگر گیر کرده و چند نفرى به زمین مى‌‌خوردند، ولى دوباره برخاسته و مى‌‌دویدند. من در حال دویدن لحظه‌‌اى دیدم که در کمر نفر مقابل من 3 نقطه قرمز ایجاد شد. به برادرم گفتم: «مثل اینکه طرف تیر خورده‌‌ها، ولى دارد مى‌‌دود! » او چند قدم دیگر رفت، ولى ناگهان با سر افتاد و نقش زمین شد. من بى‌‌اختیار خم شدم تا بلندش کنم که برادرم پشت گردنم را گرفت و بلند کرد و گفت: «احمد بدو! وقت این کارها نیست، به هیچ کس رحم نمى‌‌کنند، بدو الان از راه مى‌‌رسند، ما نمى‌‌رسیم او را کنار بِکِشیم.»
ما تا چهارراه مولوى دویدیم و متوجه شدیم که از آن طرف هم نظامى‌‌ها آمده و مسجد حاج ابوالفتح را اشغال کرده‌‌اند و میدان شاه (قیام) در تصرف آنهاست.
ساعت 4 بعدازظهر در حوالى خیابان مولوى بودیم. در آن شلوغى و بحران این طور تصور مى‌‌کردیم که دیگر نهضت شکست خورده است. همه مردم از خیابان‌‌ها پراکنده شدند و به منازل رفتند. یواش یواش نیروهاى نظامى و شهربانى تمام خیابان‌‌ها را به تصرف خود در آوردند و بر نقاط استراتژیک شهر مسلط شدند.
ما نیز از صحنه دور شدیم. در حالى که دیگر بى‌‌رمق و ناتوان از حرکت بودیم، تلوتلوخوران با آن سر و وضع آشفته، خود را به محله‌‌مان رساندیم. آن قدر بى حس و حال راه مى‌‌رفتیم که 45 دقیقه طول کشید تا به منزلمان برسیم. در محله ما دیگر خبرى از دود و آتش و باروت نبود.

منبع :

http://www.15khordad42.com


X